کلیکلماتور اول
اینجا هر کسی فقط یک شمع روشن می کند!
اری دلم گلم حرمت نگه دار كه این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است عطر گل خاطره ی عطر کسی ست که نمی دانیم کیست می اید یا رفته است...؟ گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند امشب همه ی غم های عالم را خبر کن بنشین و با من گریه سر کن! خواهش می کنم توجه کنید! باور نمی کنم زیرا حقیقت زندگی را یعنی دوست داشتن را باور... اين روزها از همه چيز مي ترسم. مي ترسم دير شود. مي ترسم خوبيها تمام شوند. مي ترسم دل خوشي هايم بروند به فراموشي. مي ترسم از من, جز بدي هايم چيزي نماند. مي ترسم گمراه شوم. مي ترسم تنها بمانم. روزهايم پر شده از نقطه چين. يا سرم گيج مي رود, يا بغض مي کنم. براي همين چشم هايم هميشه باراني ست. سرگيجه ها و نقطه چين ها قاطي مي شوند و من باز سرم گيج مي رود! از پشت شیشه می دیدم دست هاش تو دستای تو بود دیگه بهم دروغ نگو نگو کسی پیشت نبود نگو که باور ندارم حرفای عاشقونتو جمع کن ببر از دل من اون عشق بچه گونه تو برات یه بازیچه بودم تو لحظه های بی کسی گفتی فقط منو داری دل نمی دی به هیچ کسی اما فراموشت شده حرفایی که بهم زدی گفتی به من عشق منی دیدی به من نارو زدی برای رفتن از پیشت چقدر حراسونه دلت مگه می خوای کجا بری اینجوری گریونه چشمت اگه نمی دونی بدون دلم شکسته از دلت نفرین قلب عاشقم همیشه هست پشت سرت من دوستت دارم هایش را هیچ گاه باور ندارم وقتی اون کس یا چیز در کنارت باشه همیشه خاطرت جمع یا بهتره بگم خیالت راحته...! توی روزای بارونی جای خالیه یک نفر توی نوشته هام خیلی خالیه... بساطم امشب از همیشه تهیتر بود؛ به جز بهانه و دلتنگی، _که واﮊههای کهنهی من بودند_ نه گریه ماندهبود نه اندوه تلخ تنهایی. شبیه بوسهای که نمیداند کجای دستهای تو جا دارد؛ میان فکرهای تو گم بودم و واﮊهای شبیه نمیدانم به چشمهای آینه میتابید و پلکهای روزنه را میبست. همیشه مثل ثانیه کم بودی و عطر دست تو در کوچههای شب گم بود. همیشه دور بودی و روشن و من همیشه دورترین اتفاق سهمم بود. خدا همیشه خسته از این اندوه، همیشه خسته از من و این غم بود. خدا اگرچه مثل تو گاهی کم و در میان خاطرهها گم بود؛ ولی همیشه پشت حادثه پنهان بود. همیشه دست تکان میداد برای اشکهای ساکت دلتنگی. اگرچه گاه نمیدید گریههایم را؛ ولی درون چشمهای تو جاری بود. خدا اگرچه پشت حادثه پنهان بود؛ اگرچه کم؛ اگرچه ساکت و محزون و ساده؛ اما بود دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟ غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا یک سری ، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پوز مادر را زدی... زیاد جدی نگیرید... ۱ بیشتر درون گرا هستی یا برون گرا ؟ ۲ ایا گاهی اوقات در اینه ادا در می اوری ؟ ۳ در فیلم های دلقک بازی حرکت کند فیلم را ترجیح می دهید یا تند ؟ ۴ وقتی درباره شما لطیفه می گویند ناراحت می شوی ؟ ۵ عکس های شما واقعیت زندگی تان را نشان می دهند ؟ ۶ ایا لطیفه های فراوانی بلدی ؟ ۷ ایا در باغ وحش دیدن پلنگ ها و شیر ها را انتخاب می کنید یا میمون ها و شامپانزه ها ؟ ۸ از لحاظ اجتماعی باز و گشوده هستی ؟ ۹ از اینکه با اواز خواندن و لطیفه گفتن دیگران را سرگرم کنید لذت می بری ؟ ۱۰ کاغذی را خط خطی کنید خطوط منحنی هستند یا راست ؟ امتیاز ۸ـ۱۰:بابا ایول خیلی دلقکی! امتیاز ۴ـ۷:از توانایی متوسطی برای خنداندن دیگران برخورداری! امتیاز ۰ـ۳:خودتو بیش از اندازه جدی می گیری!یه کم راحت تر بر خورد کن! *خطوط منحنی شکل نشانه ی شخصیت انعطاف پذیره خطوط مستقیم و زاویه دار نشانه ی شخصیت انعطاف ناپذیره بخند تا دنیا به روت بخنده! زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت لبخند زد به من اهسته نزدیک شد وبا صدایی که هیچ شباهتی به صدای تو نداشت صمیمانه پرسید ما یکدیگر را کجا دیده ایم؟ در ان قصه ی نا تمام نبود؟ نمی دانم چرا ان زن ناگهان تو رابه یادم اورد وگفتم:چرا! در ان قصه بود... تلقین این روز ها که می گذرد شادم این روز ها که می گذرد شادم که می گذرد این روز ها شادم که می گذرد... درسته که ما خودمون سرعت زمان رو تعیین می کنیم اما بالاخره زمان که می گذره! باران بهانه بود که تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی و دوستی مثل گلی شکوفه کند بر لبانمان نمی تونم هیچ دلیل و بهونه ای برای ایجاد این وبلاگ بیارم اما همیشه دلم می خواست جایی باشه که فقط مطعلق به خود من باشه. نمی خوام بگم اینجا فقط منم و من ولی هر کسی هم که اینجا می یاد دوست منه و اگر دوست داشته باشه من به عنوان خواهر یا برادرم حساب می کنم می خوام خارج از همه جا باشم نه سیاست که پدر مادر نداره نه فقر فرهنگی که ارزش درگیری زیاد نداره چون هر چقدر واردش می شی می بینی که واقعا به حق که ایران جز جهان سومه! خوب بگذریم. خشونت-اندوه و از این احساس ها اینجا معنایی نداره. اگه عاشقی اگه شاد می زنی اگه دیوونه ای مثل خودم مثل سارا پس اینجا جای خوبیه واسه انتخابت!دوست ندارم خیلی عادی و معمولی باشه دوست دارم هر کسی اینجاست تفاوت وبلاگ یک ادم دیوونه و یک ادم عادی رو متوجه بشه. به هر حال من حاضرم نمی دونم برای چی اینو گفتم... می دونی دوباره مثل همیشه عاشق شدم. روی داد عاشقیم: من دلم درامده است!من دلی در سینه برای تپیدن برای تنگ شدن و برای غم و اندوه ندارم. دلم جایی دیگر رفته است. اری دلم در کیف قهوه ای رنگش جا ماند و ندانست و رفت. همان روز بود که به من لبخند زد.من نمی دانم کی باز خواهد گشت تا دل از دست رفته ام را دوباره بیابم. تو این تابستونیه خیلی کم می تونم ببینمش یعنی هفته ای یک بار دعا کنید در طول سال تحصیلی هم بتونم ببینمش... ولی میدونی جالبی قضیه کجاست اینکه سارا راست میگه و من مثل بچه های پر رو نمی خوام قبول کنم. میگه خیلی زود می ری سر وقت کیف قهوه ای و قلبتو بر می داری چون خیلی زود دوباره بهش احتیاج پیدا می کنی! همیشه با این جمله مخالف بودم"تمام سعی ات رابکن" بهتره بگن"فقط کارتو را بکن" جلسه زنان خانه دار محل راه ننداختم پس باید به یه دردی هم بخورم. یه کم کار فرهنگی بد نیست. یه سری کتاب معرفی می کنم ولی فعلا لینک نمی زارم شاید یه چند وقت دیگه گذاشتم که خیلی دیر نیست: عشق روی پیاده رو(مصطفی مستور) یادداشتهای شخصی یک سرباز(جروم دیوید سلینجر)مردی که گورش گم شد(حافظ خیاوی) حکایت دولت و فرزانگی(مارک فیشر) اگر محبت به شما اشاره می کند به دنبالش بروید!


مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


مـرغ دریـایـی آواز خـوانـد، کـودک نـشنـیـد.
سـپس کـودک فریـاد زد: خدایـا با مـن حـرف بـزن…
رعـد در آسمان پیچـید، امـا کـودک گوش نـداد.
کـودک نـگاهی بـه اطرافـش انـداخت و گـفت: خدایـا بگـذار ببینمت… ستـاره ای درخشیـد ولی کـودک تـوجه نـکرد.
کـودک فـریاد زد: خـدایا بـه من معجـزه ای نـشان بـده… و یـک زنـدگی متـولد شـد، امـا کـودک نفهمیـد.
کـودک بـا نـاامیـدی گـریست… خـدایا بـا مـن در ارتبـاط بـاش. بـگذار بـدانـم اینجـایی…
بنـابر ایـن خـدا پـایین آمـد و کـودک را لـمس کـرد…






اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.
غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم. پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم. دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم:
"ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید...اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون...باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه."
ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد.. به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است!"


![]()




![]()


![]()
![]()


![]()


| قالب ساز طراح قالب |



















