تبليغاتX
کلیکلماتور اول


کلیکلماتور اول

اینجا هر کسی فقط یک شمع روشن می کند!

  تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

اری دلم

گلم

حرمت نگه دار

كه این اشک ها

خون بهای عمر رفته ی من است

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

عطر گل خاطره ی

عطر کسی ست

که نمی دانیم کیست

می اید یا رفته است...؟

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

امشب همه ی غم های عالم را خبر کن

بنشین و با من

گریه سر کن!

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 23 توسط غزل| |
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خواهش می کنم توجه کنید!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

باور نمی کنم زیرا حقیقت زندگی را یعنی دوست داشتن را باور...

اين روزها از همه چيز مي ترسم. مي ترسم دير شود. مي ترسم خوبيها تمام شوند. مي ترسم دل خوشي هايم بروند به فراموشي. مي ترسم از من, جز بدي هايم چيزي نماند. مي ترسم گمراه شوم. مي ترسم تنها بمانم.

روزهايم پر شده از نقطه چين. يا سرم گيج مي رود, يا بغض مي کنم. براي همين چشم هايم هميشه باراني ست. سرگيجه ها و نقطه چين ها قاطي مي شوند و من باز سرم گيج مي رود!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

از پشت شیشه می دیدم

دست هاش تو دستای تو بود

دیگه بهم دروغ نگو

نگو کسی پیشت نبود

نگو که باور ندارم

حرفای عاشقونتو

جمع کن ببر از دل من

اون عشق بچه گونه تو

برات یه بازیچه بودم

تو لحظه های بی کسی

گفتی فقط منو داری

دل نمی دی به هیچ کسی

اما فراموشت شده

حرفایی که بهم زدی

گفتی به من عشق منی

دیدی به من نارو زدی

برای رفتن از پیشت

چقدر حراسونه دلت

مگه می خوای کجا بری

اینجوری گریونه چشمت

اگه نمی دونی بدون

دلم شکسته از دلت

نفرین قلب عاشقم

همیشه هست پشت سرت

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

من دوستت دارم هایش را هیچ گاه باور ندارم

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 22 توسط غزل| |
کـودک نـجـوا کـرد:خـدایـا بـا مـن حـرف بـزن..
مـرغ دریـایـی آواز خـوانـد، کـودک نـشنـیـد.
سـپس کـودک فریـاد زد: خدایـا با مـن حـرف بـزن…
رعـد در آسمان پیچـید، امـا کـودک گوش نـداد.
کـودک نـگاهی بـه اطرافـش انـداخت و گـفت: خدایـا بگـذار ببینمت… ستـاره ای درخشیـد ولی کـودک تـوجه نـکرد.
کـودک فـریاد زد: خـدایا بـه من معجـزه ای نـشان بـده… و یـک زنـدگی متـولد شـد، امـا کـودک نفهمیـد.
کـودک بـا نـاامیـدی گـریست… خـدایا بـا مـن در ارتبـاط بـاش. بـگذار بـدانـم اینجـایی…
بنـابر ایـن خـدا پـایین آمـد و کـودک را لـمس کـرد…

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت 0 توسط غزل| |
           وقتي به كسي يا چیزی تعلق خاطر داشته باشی

              وقتی اون کس یا چیز در کنارت باشه همیشه خاطرت جمع

              یا بهتره بگم خیالت راحته...!

توی روزای بارونی جای خالیه یک نفر توی نوشته هام خیلی خالیه...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

بساطم امشب از همیشه تهی‌تر بود؛

به جز بهانه و دلتنگی،

_که واﮊه‌های کهنه‌ی من بودند_

نه گریه مانده‌بود نه اندوه تلخ تنهایی.

 

شبیه بوسه‌ای که نمی‌داند

کجای دست‌های تو جا دارد؛

میان فکرهای تو گم بودم

و واﮊه‌ای شبیه نمی‌دانم

به چشم‌های آینه می‌تابید

و پلک‌های روزنه را می‌بست.

همیشه مثل ثانیه کم بودی

و عطر دست تو در کوچه‌های شب

گم بود.

همیشه دور بودی و روشن

و من همیشه

دورترین اتفاق سهمم بود.

 

خدا همیشه خسته از این اندوه،

همیشه خسته از من و این غم بود.

خدا اگرچه مثل تو گاهی کم

و در میان خاطره‌ها گم بود؛

ولی همیشه پشت حادثه پنهان بود.

همیشه دست تکان می‌داد

برای اشک‌های ساکت دلتنگی.

اگرچه گاه نمی‌دید گریه‌هایم را؛

ولی درون چشم‌های تو جاری بود.

خدا

اگرچه پشت حادثه پنهان بود؛

اگرچه کم؛

اگرچه ساکت و محزون و ساده؛

اما بود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 12 توسط غزل| |
طنز : شعری فقط برای دختران دم بخت !!

دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پوز مادر را زدی...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 13 توسط غزل| |
مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست!


اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.
غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم. پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم. دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم:
"ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید...اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون...باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه."
ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد.. به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است!"

زیاد جدی نگیرید...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 12 توسط غزل| |
اگر می خوای ببینی چقدر دلقکی یا چقدر توانایی داری که اطرافیانت رو بخندونی این تست و از خودت بگیر!

۱ بیشتر درون گرا هستی یا برون گرا ؟

۲ ایا گاهی اوقات در اینه ادا در می اوری ؟

۳ در فیلم های دلقک بازی حرکت کند فیلم را ترجیح می دهید یا تند ؟

۴ وقتی درباره شما لطیفه می گویند ناراحت می شوی ؟

۵ عکس های شما واقعیت زندگی تان را نشان می دهند ؟

۶ ایا لطیفه های فراوانی بلدی ؟

۷ ایا در باغ وحش دیدن پلنگ ها و شیر ها را انتخاب می کنید یا میمون ها و شامپانزه ها ؟

۸ از لحاظ اجتماعی باز و گشوده هستی ؟

۹ از اینکه با اواز خواندن و لطیفه گفتن دیگران را سرگرم کنید لذت می بری ؟

۱۰ کاغذی را خط خطی کنید خطوط منحنی هستند یا راست ؟

امتیاز ۸ـ۱۰:بابا ایول خیلی دلقکی!

امتیاز ۴ـ۷:از توانایی متوسطی برای خنداندن دیگران برخورداری!

امتیاز ۰ـ۳:خودتو بیش از اندازه جدی می گیری!یه کم راحت تر بر خورد کن!

*خطوط منحنی شکل نشانه ی شخصیت انعطاف پذیره خطوط مستقیم و زاویه دار نشانه ی شخصیت انعطاف ناپذیره

بخند تا دنیا به روت بخنده!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 10 توسط غزل| |




نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 13 توسط غزل| |
دیروز در خیابان

زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت

لبخند زد به من

اهسته نزدیک شد

وبا صدایی که هیچ شباهتی به صدای تو نداشت

صمیمانه پرسید

ما یکدیگر را کجا دیده ایم؟

در ان قصه ی نا تمام نبود؟

نمی دانم چرا ان زن

ناگهان تو رابه یادم اورد

وگفتم:چرا!

در ان قصه بود...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 19 توسط غزل| |
شمع روشن شده رو توی دستم گرفتم و به پارافین در حال سوختن نگاه می کنم می دونم مثل هر لحظه که این شمع به پایان می رسه زمان منم می گذره. اره کم کم منم فرصتم تمام میشه و باید از اینترنت بیام بیرون و به کار های دیگه م برسم!!!اما فکر می کنم این روز ها یه کم دیوونه تر شدم یا این که بیشتر از روز های قبل خودمو به دیوونگی می زنم.اما خوب مگه دیوونه بودن بده. فوقش میگن "مگه چیه؟دیوونس دیگه" البته یه کم هم ناراحتم اخه دختر عموم می خواد ازدواج کنه و بره یه شهر دیگه زندگی کنه یعنی تا چند ماه دیگه می ره واسه همیشه خیلی با هم راحت و خوب بودیم دلم براش یه گونی تنگ میشه (البته از اون گونی مخصوص ها)! این روز ها یه کم عجیب و قریب هم شدم با این حال که به خودم قول داده بودم دو هفته یه بار عاشق بشم اما هفته ای دو بار عاشق میشم!؟!؟ ولی سارا میگه این دیوونه بازی ها قشنگه.منم نمی خوام بگم الان حال و هوام غمگین می زنه بر عکس خیلی هم خوشحال می زنه یعنی یه جورایی خودمم شادم...ذوق درونی...

تلقین

این روز ها که می گذرد

شادم

این روز ها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روز ها

شادم که می گذرد...

درسته که ما خودمون سرعت زمان رو تعیین می کنیم اما بالاخره زمان که می گذره!

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت 19 توسط غزل| |
بهونه ی بارون...!

باران بهانه بود

که تو

زیر چتر من

تا انتهای کوچه بیایی

و دوستی

مثل گلی

شکوفه کند بر لبانمان

نمی تونم هیچ دلیل و بهونه ای برای ایجاد این وبلاگ بیارم اما همیشه دلم می خواست جایی باشه که فقط مطعلق به خود من باشه. نمی خوام بگم اینجا فقط منم و من ولی هر کسی هم که اینجا می یاد دوست منه و اگر دوست داشته باشه من به عنوان خواهر یا برادرم حساب می کنم می خوام خارج از همه جا باشم نه سیاست که پدر مادر نداره نه فقر فرهنگی که ارزش درگیری زیاد نداره چون هر چقدر واردش می شی می بینی که واقعا به حق که ایران جز جهان سومه! خوب بگذریم. خشونت-اندوه و از این احساس ها اینجا معنایی نداره. اگه عاشقی اگه شاد می زنی اگه دیوونه ای مثل خودم مثل سارا پس اینجا جای خوبیه واسه انتخابت!دوست ندارم خیلی عادی و معمولی باشه دوست دارم هر کسی اینجاست تفاوت وبلاگ یک ادم دیوونه و یک ادم عادی رو متوجه بشه. به هر حال من حاضرم نمی دونم برای چی اینو گفتم...

می دونی دوباره مثل همیشه عاشق شدم. روی داد عاشقیم:

من دلم درامده است!من دلی در سینه برای تپیدن برای تنگ شدن و برای غم و اندوه ندارم. دلم جایی دیگر رفته است. اری دلم در کیف قهوه ای رنگش جا ماند و ندانست و رفت. همان روز بود که به من لبخند زد.من نمی دانم کی باز خواهد گشت تا دل از دست رفته ام را دوباره بیابم.

تو این تابستونیه خیلی کم می تونم ببینمش یعنی هفته ای یک بار دعا کنید در طول سال تحصیلی هم بتونم ببینمش...

ولی میدونی جالبی قضیه کجاست اینکه سارا راست میگه و من مثل بچه های پر رو نمی خوام قبول کنم. میگه خیلی زود می ری سر وقت کیف قهوه ای و قلبتو بر می داری چون خیلی زود دوباره بهش احتیاج پیدا می کنی!

 همیشه با این جمله مخالف بودم"تمام سعی ات رابکن" بهتره بگن"فقط کارتو را بکن"

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 19 توسط غزل| |
هی صبر کنید!توی این سه نقطه حداقل سه ثانیه به من فرصت بدید. الان یکی هست که می خواد صحبت کنه. می خواد بگه که متوجه لین همه تغییرات و پیچیدگی ها نمی شه و مهلت بیشتری می خواد.اره! لطفا یه کم بیشتر بهش مهلت بدید تا فرصت ابراز کردن رو بدست بیاره. اون دیگه از سر در گمی در اومده و می خواد شروع کنه. می خواد زندگی کردن رو با عشق واقعی شروع کنه.تو ام بهتره دستات رو بدی به اون و استارت کارو بزنی.زیاد سخت نیست.فقط کافیه دستاتو رو به بالا دراز کنی و رها بشی از همه قید و بند هایی که تا دیروز برای خودت ساخته بودی.فرصت بده به خواسته هات. ارزو هات رو بشمار. روزی ۵بار بهشون فکر کن و براشون تصمیم بگیر. اره بیا با هم زندگی کنیم..."یعنی ادامه پس تو هم ادامه بده"...

جلسه زنان خانه دار محل راه ننداختم پس باید به یه دردی هم بخورم. یه کم کار فرهنگی بد نیست. یه سری کتاب معرفی می کنم ولی فعلا لینک نمی زارم شاید یه چند وقت دیگه گذاشتم که خیلی دیر نیست:

عشق روی پیاده رو(مصطفی مستور)   یادداشتهای شخصی یک سرباز(جروم دیوید سلینجر)مردی که گورش گم شد(حافظ خیاوی)  حکایت دولت و فرزانگی(مارک فیشر)

اگر محبت به شما اشاره می کند به دنبالش بروید!

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت 20 توسط غزل| |

قالب ساز طراح قالب

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar